چشمان بی گناه مرا
رفتی و بی پناهی من را رقم زدی
چشمان بی گناه مرا رنگ غم زدی
من سالهاست مانده ام و درد میکشم
از تیر غربتی که به بال و پرم زدی
هستی من به شوق تو بودم به شوق عشق
از من مرا گرفتی و رنگ عدم زدی
از من مرا گرفتی و دادی به دست باد
بر تکه تکه های غرورم قدم زدی
رفتی و بی پناهی من نقل قصه هاست
رفتی و حال و روز مرا هم به هم زدی...
شقایق سلیمان نژاد
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 13:49  توسط شهابی
|
